حاکم...

حاکمی از برخی شهرها بازدید می کرد و هنگام
دیدار از محله ما فرمود: شکایت‌هاتان را صادقانه و آشکارا بازگویید و از هیچ کس نترسید،
که زمانه هراس گذشته است!

 

دوست من ـ حسن ـ گفت: عالی جناب! گندم و
شیر چه شد؟ تامین مسکن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ و چه شد آن که داروی بینوایان را به
رایگان می بخشد؟ عالی جناب! از این همه هرگز، هیچ ندیدم!

 

حاکم اندوهگنانه گفت: خدا مرا بسوزاند؟

آیا همه اینها در سرزمین من بوده است؟

فرزندم! سپاسگزارم که مرا صادقانه آگاه
کردی، به زودی نتیجه نیکو خواهی دید.

 

سالی گذشت،دوباره حاکم را دیدیم.

فرمود: شکایت‌هاتان را صادقانه و آشکارا
بازگویید و از هیچ کس نترسید، که زمانه دیگری است!

 

 هیچ کس شکایتی نکرد.

من برخاستم و فریاد زدم:

شیر و گندم چه شد؟

تامین مسکن چه شد؟

شغل فراوان چه شد؟

چه شد آن که داروی بینوایان را به رایگان
می‌بخشد؟

با عرض پوزش، عالی جناب!

دوستِ من ـ حسن ـ  چه شد؟

 

و همچنان ادامه دارد

/ 1 نظر / 5 بازدید
رویا

سلام وب عالی دارین حرفاتون دلنشینه[گل]