عبرت...

داستان
درویش و زاهد و دخترک کنار رودخانه

زاهد و درویشی که مراحلی
از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود
دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو
نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک
رابرداشت و از رودخانه گذراند.

دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد
رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:

«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و
مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.»

درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم
ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»

/ 2 نظر / 5 بازدید
فدا

تمام مطالبت رو خوندم و لذت بردم فدات بشم .... قالب وبت قشنگه اما يه خواهش دارم كه ميتوني ردش كني اينكه : قالبت رو عوض كن آخه ياد اون نامرد مي افتم كه ديشب حالم رو گرفته بود... [ماچ][ماچ][لبخند]

فدا

به چه مانند کنم حالت چشمان تورا؟ به یکی نغمه جادویی از پنجه گرم؟ به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر؟ یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟ به غزلهای نوازشگر حافظ در شب؟ یا به سر مستی طغیانگر دوران شباب؟ به چه مانند کنم؟ من ندانم به نگاهی تو بگو به چه مانند کنم...؟ كجاي تو فدا نيستي وقتي ميام [لبخند][قلب][گل]