امشب...

ندونستی عشق من دوست دارم,رفتی و غم و غصه رو تو گذاشتی توی دلم

دلم میخواست بهم بگی دوسم داری,نه اینکه بری و منو تنها بذاری

من که میدونستم واسه تو خیلی کمم,تو نذاشتی بمونه یه خاطره توی دلم

.

تو که من را به اندازه غریبه ای حساب نکردی...باشد که روزی همه به اندازه اشنایی تو برای من,برایت غریبه باشند.

/ 10 نظر / 4 بازدید
سارا شکری

سلام بر دلبرک نوفکر و نواندیش و شفیق سایبری ام مهران .براستی که نوع نگارش ات ریباست و متین . نورچشمم تهیدستی و فقر زدگی بر سراسر چیره گشته مملکت به یغما رفته ام ,بر آنم داشت, در قالب دست نوشته ها, دیدها ونگریسته هایم را با و اژگان کهن و زبان زیور پارسایان, بنگارم و رشته نگارشم را با دردمندان شروع کنم. همبنک کتاب دردمندان اثر خوذم برای دانلود آماده است . امید که مورد پسندت باشد. [گل]

قصر آرزو

سلام اگه تو هم دوست داری تا با ما باشی ومیخواهی که دربعضی موارد که لازمه این جنس مذکر باشه که بیاد طرف تو نه اینکه تو بری.و اینکارو دوست نداری که تو منت کش اونا باشی ولی گاهی انجام میدی و اذیت میشی بگو تا تو لینک دوستام قرار بدمت.مادوست داریم که با هم باشیم.در ارامشی که لایقمونه بجای دویدن دنبال اونا ماازجنس مذکرمنت نمی کشیم التماس نمی کنیم عشق را گدایی نمی کنیم اومدی اصول رو بخون.

علیرضا

سلام داداش.خوبی؟وبلاگ قشنگی داری.اگه مایل به تبادل لینک بودی خبرم کن. فداتم دادا.یا علی

مریم

می توانی بروی قصه و رویا بشوی راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی آی…مثل خوره این فکر عذابم می داد چوب من را بخوری ورد زبانها بشوی من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط باید از این طرف شیشه تماشا بشوی گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد تو خودت خواسته بودی که معما بشوی در جهانی که پر از «وامق» و «مجنون» شده است می توانی «عذرا» باشی، «لیلا» بشوی می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند در دل سنگترین آدمها جا بشوی بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمرد فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی

افسانه

خیلی خوب مینویسییااااااااااا[گل][گل]

زمزمه هاي قلب من (قاصدك)

سلام... ------------- اگر می دونستی چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد... اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم ای کاش می دانستی چقدر دوستت دارم... ----------------------------------------------------------------------------------

رها

من تازه این وبلاگم و ساختم.ولی مثل اینکه هیشکی من و دوست نداره.به من سر بزن عزیزم.اگه دوست داشتی من و به اسم من و عشقم لینک کن.خبرم کن تابلینکمت.

زمزمه هاي قلب من (قاصدك)

سلام... ------------ روزه داران به رهش جان و دل ایثار کنید امشب از جام تولای وی افطار کنید ... ----------------------------------------------------- میلاد امام حسن(ع) مبارك[گل]