رفت عمری...

سینه می سوزانی ای دل ...چو می اغازی سخن

بس کن این شب ناله ها را...از چه خواهی رنج من

جرم  تقصیر از تو بود از یار دیرین بد مگو...هر چه کرد ان یار شیرین با تو ناز شصت او

هرزه گی کردی سزای هرزه گی رسوایی است...حاصل رنگ و ریا در عاشقی تنهایی است

از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی...سینه ی رنجور من در التهاب انداختی

در کفت بود آنچه عمری ارزو میداشتی...پرنیان بنهادی و بار کتان برداشتی

ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگیست...ان که گریان کرد چشمی را نصیبش خنده نیست

/ 2 نظر / 3 بازدید
نويد

سلام اين نظر به صورت اتوماتيک براي وبلاگ هاي بروز شده پرشين بلاگ ارسال شده است . اگر شما هم ميخواهيد نظر خود را به صورت کاملا اتوماتيک و با سرعت بسيار بالا در وبلاگ هاي بروز شده پرشين بلاگ به ثبت برسانيد يک سر به سايت ما بزنيد