رویای من

همیشه باهم بودن دلیلی برای دوست داشتن نیست...

هر روز میگذره و بیشتر احساس تنهایی میکنیم...تنها نیستیم و به معشوقه زمینی دل بستیم و اون بالایی رو فراموش کردیم...گاهی با خودم میگم اگه اون یکی نبود این همه درد سر هم با هاش نبود...دارم مینویسم نمیدونم از چی...دیگه اون روزایی هم که میومدیم وبلاگ رو به روز میکردیم نیست...یه دفتر برداشتم و توی اون مینویسم...وبلاگ هم همینزور مونده بعضی از اون حرف هایی که به درد نمیخورن میان سر ادم...بذار بیان...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط مهران زارع جعفری نظرات () |

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت‌ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که…
افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط مهران زارع جعفری نظرات () |

هر روز میگذرد و بیشتر به تنهاییمان افزوده میشود...یه زمانی حوصله نوشتن داشتیم....یه زمانی شاد بودیم و دلتنگی نمیدونستیم چی هستش ...حالا نه شادیم نه دل تنگیم و نه چیز دیگر...

.

ای که دور از من و در یاد منی...وان در آن شب همه رویای منی نفس دوست دگر حال مرا چاره نکرد...آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد با که گویم"تو"طبیب دل بیمار منی...همه قلبم به فدایت"تو"که غم خوار منی گر چه ای دوست تویی شاه نشین دل من...این دلم را به کجا میبری آخر"تو"اگر یار منی همه را گفتم و هیچ نگفتی تو عزیز...با همه نگفته هایت باز دلدار منی آخرین خط شعر دل من نباشد جز غم...گله ای نیست:باز میگویم تو "فریبا"ی منی

.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط مهران زارع جعفری نظرات () |

 

یک شب خوب تو اسمون ...یه ستاره چشمک زنون

 

خندید و گفت کنارتم تا اخرش تا پای جون..ستاره قشنگی بود اروم و ناز و مهربون

 

ستاره شد عشق و منم شدم عاشق اون...اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون

 

ابری اومد ستاره رو دزدید و برد نامهربون...حالا شبا به یاد اون زل میزنم به اسمون...

 

میخوام برم داد بزنم این بود قول و قرارمون ...تو رفتی و نذاشتی از خودتم حتی یه نشون.

 

.

 

.

 

.

 

درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند...معنی کور شدن را گره ها میفهمند

 

یک نگاهت به من اموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها میفهمند...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۸ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط مهران زارع جعفری نظرات () |

حاکمی از برخی شهرها بازدید می کرد و هنگام
دیدار از محله ما فرمود: شکایت‌هاتان را صادقانه و آشکارا بازگویید و از هیچ کس نترسید،
که زمانه هراس گذشته است!

 

دوست من ـ حسن ـ گفت: عالی جناب! گندم و
شیر چه شد؟ تامین مسکن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ و چه شد آن که داروی بینوایان را به
رایگان می بخشد؟ عالی جناب! از این همه هرگز، هیچ ندیدم!

 

حاکم اندوهگنانه گفت: خدا مرا بسوزاند؟

آیا همه اینها در سرزمین من بوده است؟

فرزندم! سپاسگزارم که مرا صادقانه آگاه
کردی، به زودی نتیجه نیکو خواهی دید.

 

سالی گذشت،دوباره حاکم را دیدیم.

فرمود: شکایت‌هاتان را صادقانه و آشکارا
بازگویید و از هیچ کس نترسید، که زمانه دیگری است!

 

 هیچ کس شکایتی نکرد.

من برخاستم و فریاد زدم:

شیر و گندم چه شد؟

تامین مسکن چه شد؟

شغل فراوان چه شد؟

چه شد آن که داروی بینوایان را به رایگان
می‌بخشد؟

با عرض پوزش، عالی جناب!

دوستِ من ـ حسن ـ  چه شد؟

 

و همچنان ادامه دارد

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط مهران زارع جعفری نظرات () |

یک زمانی یکی را داشتیم و غم آن را داشتیم که
میشود داشته باشیمش یا نداشته باشیمش...حالا که اون رفته غم این رو داریم که اون
رو نداریم  و غم این رو که چه کسی رو داشته
باشیم...حالا که پیدا کردیم یکی رو داشته باشیم یکی پیدا شده که میگه میشه من رو
داشته باشی ؟

گفتم میخوم تو رو داشته باشم اما جواب اونی رو
که میخوام داشته باشم چی بدم.؟ حالا جواب اون رو دادیم و گفتیم که نمیخوایم تو رو
داشته باشیم...حالا دیگه تو میگی داشتن من عادت شده برای تو...؟

بیچاره دل من که در میان این داشتن ها و نداشتن
ها و خواستن ها و نخواستن ها و این عشق و نفرت ها نمی داند کدام را انتخاب کند!!!

کاش همان اولی را هم که یه زکانی داشتیم
نداشتیم......دیگر نه غم نداشتن اون بود و نه غم از دست دادنش...حالا اونم نداشتیم
این همه درد سر نداشتیم ...بعد میگن...تو عاشق شدن بلد نیستی...؟

من عاشق شدم اما کاری کردن که متنفر شدم و از
این عشق های دروغی هم دلسرد شدم...

کاش همون اولی بود ...غمشم با خودش بود...دیگه
اون موقع این همه  بود و نبود...نبود...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط مهران زارع جعفری نظرات () |

گاهی وقت ها ادم ها یه جوری میشن ...؟

نمیدونم از دست خودشون...یا از دست کسی دیگر ...یا از دست کار های خودشان...

شاید دلیل این همه تنهایی مان همین نشناختن ها و ندانستن هاست...

دیگر حسی برای نوشتن هم نیست...روزهای اول که تنها بودم و انقدر مینوشتم که فرصتی برای استراحت هم نبود حالا بیشتر از آن هم تنهاییم که نمیتوانم بنویسم...

هر چه میکشد از دست همین دل میکشد...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط مهران زارع جعفری نظرات () |

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی ایست در برابر رودی که از چشمانت جاری است.

عمیقترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین شکل شکسته.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیستبلکه نداشتن شانه محکمی است که بتوانی به ان تکیه کنی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن شیرین ترین داستان زندگی است که باید اخرش را با جدایی و اشک و بدون شانه های محکم به پایان برسانی...

افسوس همان کسی که روز اول به قسم کنارت می ماند آخرین روز بدون خدا حافظی خواهد رفت...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط مهران زارع جعفری نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - تبادل لینک - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ

کد آهنگ